تبليغاتX
شهسوار عشق -
منتظرم  هر صبح و شام  منتظر دستی که بیاید و مرا با خود ببرد.دستی نجات دهنده من

منتظرم هر صبحی که چشمم به دنیا باز میشود به خود میگویم او خواهد آمد و مرا با خود

برد.این انتظار خیلی تلخ است.ولی من طعم تلخ این انتظار را به تنهایی تا ابد ترجیح میدهم.

بهار را تابستان میکنم تابستان را پاییز و پاییز را زمستان و همواره چشم به در دوختم تا تو

بیایی.آخر ای بی وفا من که بهار زندگی ام را به دست تو سپردم من که از پاییز تو که

آرزوهایم را به تاراج برد گلایه ای نداشتم و خود با رضاو رغبت با دستهای خالی تو ساختم.

صد بار مرا شکستی باز از جا برخاستم.چرا رهایم کردی و رفتی؟جرم من چه بود؟ میدانم

عاشقی عاشقی.پس مرا به جرم عشق بکش قلبم را از سینه به قدرت خنجر بی وفایت

بیرون بیاور ببین که بر روی آن نوشته  دوستت دارم بی وفا

 

   

+ نوشته شده در 86/04/31ساعت 14:33 توسط پروانه |