تبليغاتX
شهسوار عشق - تو را دوست دارم...
    

گاهی دست اتفاق را می گیرم که نیفتد و گاهی بالشم را پر ااز شعرهای تازه می کنم تا

خواب تو را ببینم. گاهی خوابهایم آنقدر آشفته اند که نفس روباه ها را روی پیراهنم حس

می کنم و دگمه ها را به رنگ جدایی می بینم و گاهی خوابهایم آنقدر آروم و شفافند که

وقتی چشم می گشایم جای پای تو روی فرش راه می رود و کتاب هایم ر که ورق می زنم

عطر تو مشامم را پر می کند.

یک روز آنقدر دور و نا پیدایی که نشان تو را از هیچ کس نمی توانم بپرسم و روز دیگر آنقدر

نزدیک و پیدایی که بی آنکه پلک هایم را باز کنم تو را می بینم.احساس میکنم تمام قطارها

به سوی تو می آیند.پرستو ها برای تو آواز می خوانند و چراغها برای تو روشن می شوند.

نمی دانم گنجشک ها تا کی با کاج ها دوست خواهند بود و من چند بار دیگر در زمستان

به دنیا خواهم آمد؟

آیا کسی بعد از من شعر هایم را برایت خواهد خواند؟  آیا دستی کلمه های

عاشق را روی پیراهنت گلدوزی خواهد کرد؟

 گاهی آنقدر عاشقم که دلم برای ترانه کوتاهی که در باران خواندی تنگ می شود و تو را دوست

دارم.نام تو را بر سینه درختانی که هنوز بالغ نشده اند حک می کنم گاهی آنقدر سردم که

شکوفه ها را در باد رها می کنم و در اتاقی از برف به خواب می روم.

گاهی آنقدر شاعرم که دوست دارم تا قیامت زیر باران بایستم و برای پروانه های خشک شده

گریه کنم و گاهی آنقدر سنگم که دلم برای چشم های تو تنگ نمی شود و بوسه هایم را در

دفترچه خاطرتم پنهان می کنم.

 

                         رفته بودیم که دور از انظار دیگران ساعتی با سرگردانی

                         یک عشق بی پناه زیر روشنایی مات ماه گردش کنیم

                         آسمان کاملا صاف بود. ناگهان پاره ابری سیاه صورت

                         نازنین ماه را در سیاهی خود نا پدید کرد.

                        گفت:آسمان به این صافی معلوم نیست این قطعه

                         ابر سیاه از گریبان ما چه می خواهد؟

                        اشاره به ابر کردم آهی کشیدم و گفتم:آن؟

                        آن ابر نیست. عصاره است. عصاره ناله های پنهانی

                       عشاق واقعی است. روی ماه را پوشانده تا

                       ماه شاهد عشق دروغ من و تو نباشد...

 

 

 

+ نوشته شده در 87/06/06ساعت 16:4 توسط پروانه |