سلام...
آنچه می نویسم فریاد روح شکسته ام است.این نوشته ها را به خاطر فاصله ای
که با زندگی حقیقی گرفته ام مینویسم.این حرف ها شیون قلب من است که
اینگونه مرا وادار به نوشتن کرده است.
ظرف بلورین قلبم سرشار از محبت است.ولی کسی نیست که التماس های مرا
حس کند. حال با نوشتن این چند سطر همچون کبوتران سفید هر دم احساس سبکی
می کنم. پس تو نیز به این غوغای دل من گوش فرا ده.
راستش را بخواهی به آینده و معنای مهمی که دارد به زندگی و ورای بی ساحلش می اندیشم.
و در خیال خود به تک تک کوچه های آشناییمان قدم می نهم به کوچه های عشق و محبت و
دوستی.
اما دریغ که در هیچ کدام آنها نشانی از خودم نمیابم.این است که در کوچه های غریب
و خاموش هم چون قاصدکی منتظر باد سرد هجرانم و گهگاهی پشت دیوار سکوت
می نشینم و روانه خلوت دل می شوم.
و آنجا در سکوت مبهم عشق و آن خلوتگه راز مهر و عشق را می جویم و در اعماق
کوچه صداقت "چشم هایم به نگاهی آشنا می شود"
نوشتم اما از چشم هایم بخوان که چه کشیدم "بخوان و بدان که ناخواسته خواستن
درد عجیبی است"
من دیگر خودم نیستم . من بی جانی هستم که به اجبار تحرک دارم.
از همه چیز دل بریدم. "از تو و همه کس" حتی از خودم.

سخن عشق نه آن است که آید به زبان
.jpg)


