گاهی دست اتفاق را می گیرم که نیفتد و گاهی بالشم را پر ااز شعرهای تازه می کنم تا
خواب تو را ببینم. گاهی خوابهایم آنقدر آشفته اند که نفس روباه ها را روی پیراهنم حس
می کنم و دگمه ها را به رنگ جدایی می بینم و گاهی خوابهایم آنقدر آروم و شفافند که
وقتی چشم می گشایم جای پای تو روی فرش راه می رود و کتاب هایم ر که ورق می زنم
عطر تو مشامم را پر می کند.
یک روز آنقدر دور و نا پیدایی که نشان تو را از هیچ کس نمی توانم بپرسم و روز دیگر آنقدر
نزدیک و پیدایی که بی آنکه پلک هایم را باز کنم تو را می بینم.احساس میکنم تمام قطارها
به سوی تو می آیند.پرستو ها برای تو آواز می خوانند و چراغها برای تو روشن می شوند.
نمی دانم گنجشک ها تا کی با کاج ها دوست خواهند بود و من چند بار دیگر در زمستان
به دنیا خواهم آمد؟

آیا کسی بعد از من شعر هایم را برایت خواهد خواند؟ آیا دستی کلمه های
عاشق را روی پیراهنت گلدوزی خواهد کرد؟
گاهی آنقدر عاشقم که دلم برای ترانه کوتاهی که در باران خواندی تنگ می شود و تو را دوست
دارم.نام تو را بر سینه درختانی که هنوز بالغ نشده اند حک می کنم گاهی آنقدر سردم که
شکوفه ها را در باد رها می کنم و در اتاقی از برف به خواب می روم.
گاهی آنقدر شاعرم که دوست دارم تا قیامت زیر باران بایستم و برای پروانه های خشک شده
گریه کنم و گاهی آنقدر سنگم که دلم برای چشم های تو تنگ نمی شود و بوسه هایم را در
دفترچه خاطرتم پنهان می کنم.

رفته بودیم که دور از انظار دیگران ساعتی با سرگردانی
یک عشق بی پناه زیر روشنایی مات ماه گردش کنیم
آسمان کاملا صاف بود. ناگهان پاره ابری سیاه صورت
نازنین ماه را در سیاهی خود نا پدید کرد.
گفت:آسمان به این صافی معلوم نیست این قطعه
ابر سیاه از گریبان ما چه می خواهد؟
اشاره به ابر کردم آهی کشیدم و گفتم:آن؟
آن ابر نیست. عصاره است. عصاره ناله های پنهانی
عشاق واقعی است. روی ماه را پوشانده تا
ماه شاهد عشق دروغ من و تو نباشد...

مي خوام كه با ترانه هام قفل سكوتو بشكنم
توام صدامو بشنوي منم صداتو بشنوم
مي خوام بگم تو بهترين ستاره عمر مني
مي خوام بگم كه خواستمت تموم دنياي مني
مي خوام كه هر شب واسه تو ستاره هارو بشمرم
ماه و ستارم واسه چي هرچي تو بگي بشمرم
مي خوام كه بغض سينمو دردتو درمون بكنه
دردمو درمون نكنه شايد كه ارومم كنه
مي خوام كه با برق نگات خورشيدو ويرون بكنم
مي خوام كه با بغض صدات دردو پريشون بكنم
مي خوام بگم عزيز من صبر و قرار من تويي
صبر و قرار تو منم عمر و نياز من تويي
مي خوام كه خواستن تو رو با گريه فرياد بزنم
عشق و نياز اين دلو تو سينه فرياد بزنم
مي خوام بگم دوستت دارم تموم حرفام همينه
بگم فقط تو رو دارم تموم رويام همينه
بگم فقط تو رو دارم تموم رويام همينه

در نگاه خسته من بنگر كه ديوانه ترينم
دل تنگم دلم براي ديدنت پر ميكشد ونگاهم فقط تو را مي جويد

سلام...
آنچه می نویسم فریاد روح شکسته ام است.این نوشته ها را به خاطر فاصله ای
که با زندگی حقیقی گرفته ام مینویسم.این حرف ها شیون قلب من است که
اینگونه مرا وادار به نوشتن کرده است.
ظرف بلورین قلبم سرشار از محبت است.ولی کسی نیست که التماس های مرا
حس کند. حال با نوشتن این چند سطر همچون کبوتران سفید هر دم احساس سبکی
می کنم. پس تو نیز به این غوغای دل من گوش فرا ده.
راستش را بخواهی به آینده و معنای مهمی که دارد به زندگی و ورای بی ساحلش می اندیشم.
و در خیال خود به تک تک کوچه های آشناییمان قدم می نهم به کوچه های عشق و محبت و
دوستی.
اما دریغ که در هیچ کدام آنها نشانی از خودم نمیابم.این است که در کوچه های غریب
و خاموش هم چون قاصدکی منتظر باد سرد هجرانم و گهگاهی پشت دیوار سکوت
می نشینم و روانه خلوت دل می شوم.
و آنجا در سکوت مبهم عشق و آن خلوتگه راز مهر و عشق را می جویم و در اعماق
کوچه صداقت "چشم هایم به نگاهی آشنا می شود"
نوشتم اما از چشم هایم بخوان که چه کشیدم "بخوان و بدان که ناخواسته خواستن
درد عجیبی است"
من دیگر خودم نیستم . من بی جانی هستم که به اجبار تحرک دارم.
از همه چیز دل بریدم. "از تو و همه کس" حتی از خودم.

سخن عشق نه آن است که آید به زبان
.jpg)
تقدیم به بابام که خیلی دوستش دارم
پدر،دستانت خسته است و چشمانت بی انتها به سوی آینده
لبهایت راز هایی برای گفتن دارد
ولی انگار سیاهی روزگار دامان تو را نیز گرفتار کرده است.
نام مقدس مادرانه حضور نورانی تو را کمرنگ تر کرده ؛
اما تو خورشیدی،
تو نوری و پر از تمنا
پدر؛قرن ها خسته ای،
کوله بارت از غم و نگاهت از هفت ترانه عشق سرشار
سرشارم کن از دست تمنا که به سویت پرواز کند
سایبان خانه ام شو
قلبت را باز کن
دریایی باش و قهرمان کودکی ام
به نام نامی پدر
ای آن که دوستت دارم پدرم

بابایی روزت مبارک











![]()
![]()
روزت مبارک ![]()
![]()
![]()
دستم را بگیر...
تویی که آغوشت تنها پناهگاه امن خستگیست...
تویی که همیشه شانه هایت را بستر اشکهایم کردی...
تویی که قلبت کعبه ی پاک عاشقی است...
تویی که با خنده ی ما شاد می شوی و با غصه ی ما آب...
تویی که هیچگاه نفهمیدم راز دل درد آشنایت را!..
تویی که گلایه را از لغتنامه ی ذهنت پاک کرده ای...
تویی که صبوری...!
تویی که استواری چون کوه و بزرگواری چون ابر...
کدام واژه را نثار وجود مقدست کنم که پیش از این نکرده باشند؟!
تویی که حتی از فرشته پاک تری...
مهربان چون خدای من ((مادر))
تویی که دوستت دارم

![]()
![]()
دوستت دارم![]()
![]()
![]()

مادرم شکوفه بهاریه یه لحظه خندیدنت
عاشقانه می پرستمت
![]()
![]()
![]()

به نام آن که با یک نگاه عشق را در سینه عاشق نهاد و محبت را تبدیل به
عشق کرد و مرا عاشق و شیفته تو نمود.
اکنون در این اتاق بی روح در خلوت خود نشسته ام و آن چه را که در سینه
دارم برایت می نگارم.
البته خیلی چیزها را نمیتوان گفت یا نوشت بلکه باید آنها را احساس کرد.
بدانکه تو به اندازه زیبایی طبیعت با صفا هستی و آه که چه زیباست صفا
و صمیمیت در کنار باتو بودن... .
و زیباترین بهار پایان انتظار است.
هر آنچه می نویسم از ته قلبم است برای کسی که بیشتر از خودم و به اندازه
خدایم دوستش دارم.
نمیدانم تو را از کجا یافتم؟ از درهای بسته شب؟ از میان گلبرگ های یک گل
عاشق؟ یا از میان نغمه های سوزناک یک بلبل؟
فقط این را میدانم که تو را از هر کجا که یافتم *دوستت دارم*
بدان روزی که تو را یافتم روز عشق بود و روزهای با تو بودن روزهای عشق.
روزهایی متفاوت از روزهای دیگر زندگیم.
روزهایی سراسر خاطره... .
روزهایش همه در التهاب عشق و شبهایش شب بی قراری با تب و سوز
هجران. خدا بهتر میتواند لحظه های بی تو بودن را معنا کند.
آری فقط خدا میتواند.
لحظه لحظه با تو بودن "با تو عشق ورزیدن" با تو نفس کشیدن هرگز از یادم
نمی رود و بدان که هرگز کسی نمیتواند مهر تو را از دلم بیرون کند و هیچ کس
نمیتواند جای تو را در قلبم بگیرد.

به یاسمن ها و گل های سرخ باغچه
به آسمان و دریای نیلی
به ستارگان درخشان و ماه و خورشید
به دلتنگی غروب و خزان پاییز
دوستت دارم و فراموشت نخواهم کرد.

تقديم به اميد زندگاني ام، تقديم به شکوه شب و شکوه مهتاب، تقديم به اشکهاي سوزان روي کوه گونه هايت، تقديم به خنده هاي دلنشينت و نگاه هاي پنهانت .
تقديم به تو اي خيال من.........
اي آسمان قلبم و اي سرچشمه ي الهام من.........
تقديم به تو اي محبوب ترين قلبم.......
تقديم به تو که يادت از فکر من، عشقت در قلب من و نگاهت هميشه در ذهن من ماندگار و عطر مهربانيت هميشه در وجودم جاريست.
ميداني که طاقت دوري از تو را ندارم ولي جدايي با تو را دوست دارم.
مي داني چرا؟
چون با اينکه جدايي از تو بسي برايم دشوار است ولي در عين حال دلپذير هم هست، زيرا به خاطر تو دلتنگي به سراغم مي آيد.
پس بدان که دل تنگي ها هم بخاطر تو دوست دارم و تو از حال من خبر نداري.
بنابراين:
هر که مي خواهد من و تو ما نشويم مرگش باد و خانه اش ويران.
اي عشق من ، اي عزيزترينم:
چه خوب شد که به دنيا آمدي و چه خوب شد که دنياي من شدي .
پس:
براي من بمان و بدان که هيچ چيز با ارزشتر از عشق نيست و بزرگترين ويژگي عشق بخشايش است.
بنابراين:
قلبم را که لبريز از عشق است به تو تقديم مي کنم و سوگند مي خورم که تا دنیا دنیاست :

مهتاب می خوام برای چی وقتی تو نیستی تو شبم
اسما برام غریبه اند اسم توئه روی لبم
وقتی که با من نباشی دریا قشنگی نداره
رنگین کمون آسمون راهای رنگی نداره
خورشید و لازم ندارم نور نگاه تو بسه
که هر طلوع و هرغروب اندازه ی یک نفسه
سفر چه بی معنی میشه وقتی تو نیستی همسفر
حالا که همرام نمی یای قلبمو با خودت ببر
سکوت جاده و شب و بدون تو دوست ندارم
گوش ماهی های ساحل و به یاد تو جا میذارم

اگه دوستش داری ولش نکن........
از کسی که دوستش داری ساده دست نکش
شاید دیگر هیچ کس را مثل او دوست نداشته باشی.
از کسی هم که دوستت دارد به آسانی مگذر
شاید هیچ وقت هیچ کس تو را
مثل اون دوست نداشته باشه...
گفتم: خداي من، دقايقی بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغهء ديروز بود و
هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودی، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.
گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اينگونه زار بگريم؟
گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می کند، اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود.
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسيد.
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟
گفت: روزيت دادم تا صدايم کنی، چيزي نگفتی، پناهت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی، بارها گل برايت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برايم بگويی آخر تو بندهء من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی.
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايی ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفايت می دادم.
گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ...
گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...
خدايا به خاطر همه عناياتی که به من داری ازت ممنونم. تو تمام لحظه های نيازم فقط خواستمت. ولي تو منو واسه هميشه ميخوای . توی اين لحظه های ترديد و تنهايی تنهام نذار. قدرت خواستن و رسيدن عطا کن. به اين وجود ناتوان و کمکم کن تا من بر زمان حكم برانم، نه آنكه گوش به فرمان بادا بادای ايام باشم ...کمکم کن تا پيش از آنكه مرا بفهمند به سوی دركشان گامها بردارم.

دنيا همان يك لحظه بود...!!
آن دم كه چشمانت مرا از عمق چشمانم...

سكوتم را به باران هديه كردم
تمام زندگي را گريه كردم
نبودي در فراق شانه هايت
به هر خاكي رسيدم تكيه كردم
به نام آن کس که فانوس طلایی عشق را در یک سای وجودمان به صدا در آورد.
مرا در دیگران جستجو میکنی اما بدان ای دوست در این حال حتی نشانی از من
نیز نمیابی.گفتی بخوان خواندم در حالی که گوش به من ندادی.اما حال که از من
سکوت میخواهی تو بخوان من گوش میسپارم به سخنان شیرین تو.
گفتی نگاهم کن تو را نگریستم در حالی که چشمانت را از من گرفتی.حال که از من
میخواهی کور باشم نگاهم کن که من تو را عاشقانه نگاه خواهم کرد.
من حتی نامهربانی هایت را میپرستم.پس بیهوده تلاش بر مهربانی نکن.
تو از من وفا خواستی وفا کردم تا آخر خط اما تو جواب وفای مرا با جفا دادی.
من مرده ام در حالی که هنوز نفس میکشم.در حالی که طپش قلبم هنوز نام تو را
میخواند.گفتی دل از همه ببر تا مرا داشته باشی من دل از همه نه از دنیا بریدم ولی
دیدم که نه تو رو دارم و نه دنیا رو.
گفتی دوستم داشته باش من داشتم و وجودم را بسته به تو میدیدم اما افسوس که
دیدم دوستم نداری حتی به اندازه نگاه خسته ای.
گفتی که مرا به اندازه زندگی دوست داری اما پس از مدتی یافتم که از زندگی بیزار بودی.![]()

میدونی که دوست دارم به اندازه چشمهای چشم انتظار
به اندازه تمامی دلهای دل تنگ چشم انتظار
برایت از چه بنویسم که تمامی حرف هایم تکرارست.به آخرین حرفم گوش فرا ده شاید...
شاید دیداری نباشد که درد دل با تو بگویم.
نمیخوام بنویسم به گدایی عشق تو محتاجم و به بی وفایی محکومت میکنم.
حتی نخواهم گفت دیروز و امروز رو به پایت ریختم تا بدانی دوستت دارم.ولی شاید عشق
من انقدر شعله نداشت تا روح سرکش تو را آروم کند.
میخواهم بگویم که روزگاری من با تو نفس کشیده با تو زندگی کرده امو در دنیای خیالی خود
و امروز هم رفتنت را از پشت پنجره به نظاره نشسته ام. و میدانم تنها خاطره ای که از تو در
ضمیرم باقی میماند غمی است که تا ابد در دلم ریشه دوانده.
برو....برو که وفای غمت ز تو پیش باد.![]()

امروز حالم خیلی بده.الان که این متنو مینویسم چشام پر از اشکه.هر کسی به یه طریقی دل منو میشکونه.
نمیدونم اگه تو رو هم نداشتم که حداقل امیدم به اون باشه الان باید چیکار میکردم.
دلم خیلی برات تنگ شده...با اولین نگاهم که به تو خیره موند تمام وجودم از هم پاشید.تنها آرزوم این شد
که بتونم یه لحظه حداقل کنارت باشم. تا حالا شده یکی از همه زندگیت برات عزیزتر باشه؟
تا حالا شده یکی رو انقدر دوست داشته باشی که اگه حتی لحظه ای از عمرت هم باقی مونده باشه
آرزو کنی که عمر باقی موندت به زندگی اون اضافه بشه؟
نمیدونم...شاید دوسم نداشته باشی.ولی...من بی تو یه لحظه هم زنده نخواهم ماند.من همیشه در آرزوی
روزی هستم که بتونم در کنارت باشم و زندگی کنم.خواهش میکنم........
ای تنها عشق من این آرزو رو از من نگیر...خواهش میکنم.
به امید اون روز...

دلم کسی را می خواهد که دوستم داشته باشد ...
شانه هایش را برای گریستن و سینه اش را برای نهاندن سرم و چشمانش را برای خالی
نمودن غم هایم می خواهم دلم کسی را می خواهد که مرا با هر آنچه هستم
دوست بدارد .
با تمام خوبی ها و بدیهایم با تمام مهربانی ها و نامهربانی هایم دلم کسی را
می خواهد که آفتاب مهر را به قلب خسته ام هدیه دهد کسی چون تو ...!

اولش فکر نمی کردم که دلم رو برده باشه
يا دلم گول چشای روشنش رو خورده باشه
اما نه گذشت و ديدم که دلم ديوونه تر شد
به تو گفتم و دلت از غصه من باخبر شد
آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشيدن
رفتن يه راه دشوار واسه هرگز نرسيدن
می دونم دوستم نداری مثل روزهای گذشته
من خودم خوندم تو چشمات يه کسی اينو نوشته
می دونم فرقی نداره واست عاشق بودن من
می دونم واست يکی شد بودن و نبودن من
اما روح من يه درياست پر از موج و تلاطم
ساحلش تويی و موجاش خنجرای حرف مردم
آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشيدن
رفتن يه راه دشوار واسه هرگز نرسيدن

با یه شکلات شروع شد من یه شکلات گذشتم تو دستش اونم یه شکلات گذشت تو دست من
من بچه بودم اونم بچه بود. سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد. دید که منو می شناسه. خندیدم.
گفت:دوست شیم؟گفتم:دوست دوست.گفت: تا کجا؟گفتم:دوستی که تا نداره.گفت:تا من
خندیدم و گفتم: من که گفتم تا نداره.گفت:باشه.تا پس از مرگ.گفتم:نه نه نه نه تاااا نداره.
گفت:قبول.تا اونجا که همه دوباره زنده میشن.یعنی زندگی پس از مرگ.بازم با هم دوست
شیم تا بهشت تا جهنم تا هرجا که باشیم من و تو با هم دوستیم.خندیدم و گفتم تو براش
تاهرکجا که دلت میخواد یه تا بذار.اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا.اما من اصلا براش
تا نمیذارم.نگام کرد نگاش کردم.باور نمیکرد.میدونستم اون میخواست حتما دوستیمون تا داشته
باشه.دوستی بدون تا رو نمی فهمید.
زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق زندگی یعنی رفاقت گم شدن درنرمی عشق
گفت:بیا برا دوستیمون یه نشونه بذاریم گفتم:باشه تو بذار.گفت:شکلات.هر بار همدیگرو میبینیم
یه شکلات مال تویکی مال من.باشه؟گفتم:باشه.هربار یه شکلات میذاشتم تو دستش اونم یه
شکلات تو دست من.باز همدیگرو نگاه میکردیم.یعنی که دوستیم دوست دوست.
من شکلاتمو باز میکردم میذاشتم تو دهنمو تندوتند میمکیدم.میگفت:شکمو.اما شکلاتشو
میذاشت تو صندوقچه کوچولو و قشنگ.میگفتم:بخورش.میگفت:تموم میشه.میخوام تموم نشه
برای همیشه بمونه.صندوقش پر از شکلات شده بود.هیچ کدومشو نمیخورد.من همشو خورده
بودم.گفتم:اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما اون وقت چیکار میکنی؟گفت:مواظبشون
هستم.میگفت میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوستیم.من شکلاتموگذشتم توی دهنم و
گفتم:نه نه نه تااا نداره. دوستی که تا نداره.
تو اون کوهی که خورشیددست تو دست تو میذاره چشم توچشم ابربی تاب رو سینه تو میخوابه
یک سال دو سال چهار سال هفت سال ده سال بیست ساله شده.اون بزرگ شده منم بزرگ
شدم.من همه شکلاتامو خوردم اون همه شکلاتاشو نگه داشته.اون اومده امشب خدافظی کنه.
میخواد بره بره اون دوردورا.میگه میرم اما زود بر میگردم.من که میدونم میره و بر نمیگرده.
یادش رفت شکلات به من بده.من که یادم نرفته.یه شکلات گذشتم کف دستش.گفتم:این برای
خوردن. یه شکلات گذشتم اون کف دستش.اینم آخرین شکلات.یادش رفته بود صندوقشو بیاره
شکلاتشو بذاره.هر دو تا رو خورد.خندیدم.میدونستم دوستی من تا نداره.اما دوستی اون تا داره
مثل همیشه.خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هیچ کدومشو نخورده حالا با یه صندوق پر
از شکلات چیکار میکنه؟
این دیگه فکر نداره وقتی میشنوی میگم تو برو باهام نمون حتی اسممو نیار
اگه یک شب دیگه زیر بارونا قدم زدی بدون که تموم فکر من پیش تو بود
مثه تو تو زندگیم هیچ کی نبود.
برای رسیدن به تو تمامی خاطرات گذشته خودم را به بایگانی ذهن سپردم. اما افسوس.
افسوس که خط اصلی تقدیر من بر روی جاده های انتظار امتدادی بی انتهاست.
هنگامی که کبوتر قلبم بر روی درخت عشق آشیان ساخت به خوشبختی در کنار تو ایمان
آوردم.من کسی را میخواستم که روحی از جنس پران قو و وفاداری شقایق داشته باشد تا
بند بند وجودش را به آرامش ابدی برسانم ودر این جستجو به تو رسیده ام.
اما صد افسوس که زندگی بدون توجه به ما واگن های سرنوشت را از روی ریلش میگذراند
و هنگامی که به من رسید مسافری غریب را پیاده کرد و تو را بی آن که نشانی از من داشته
باشی با خود برد.و من چه هراسی داشتم که نکند برنگردی.
بر سر جاده زندگی نشستم تا شاید پرستویی مهاجر پیغامی از تو بیاورد و اکنون که رفته ای
تنها اشک است که تمامی ندارد.
تو رفتی و بعد از تو باران انتظار چه بی صدا میبارد.![]()
![]()
و من در خلوت تنهایی خویش مانند شمع میسوزم.بعد از تو سرگردانی تنها در دشت زندگیم.
سفر تنها سهم من ازچشمان تو بود.دیشب فانوس زندگیم به امید روی تو روشنایی میبخشید
و امشب بی تو در گذرگاه زمان خفته است.اکنون زمان کوچ پرستو ها و نزدیک شدن غروب بر بام
شهر است. من باز آخرین قطرات اشک را روشنایی ستاره های یادت میکنم و نهال عشق را در
گلدان خالی زندگیم میکارم تا در نبود تو خزان تنهایی آن را از پا در نیاورد.
چشم در چشم غروب با قلبی از درد و سینه ای مملو از تنهایی به یاد شبی میفتم که مرا با
کوله باری از دلواپسی و دلتنگی تنها گذاشتی و آرام سفر کردی.![]()

به امید بازگشت دوباره ات...
چرا رفتی نگفتی دل بی تو میمیره
چرا رفتی نگفتی دل بی تو میگیره
چرا رفتی که این چشام بارون بگیره
چرا رفتی چرا رفتی چرا رفتی؟؟؟
سلام بچه ها امروز اومدم يه خورده حرف بزنم دردو دل كنم نميدونم امروز يعني از ديشب تا حالا بد جوري دلم گرفته امروزم كه بارون اومد ديگه بدتر شدم رفتم زير آسمونو به خدا گفتم آخه خدا جون دنيا به اين بزرگي يه جاي كوچيك واسه من نداري؟ نميدونم شايد من اينطور فكر ميكنم ديگه خسته شدم خيلي تنهام فقط خدا رو دارم كه ميتونم باهاش حرف بزنم ولي انگار صدامو نميشنوه آخه خدا جون منم بندتم يه نظر بهم بكني بد نيست منم درياب همش احساس ميكنم ميخوام بميرم من از مرگ نميترسم فقط ميگم الان زوده ميدونم خيلي گناه كردم ولي ميخوام جبران كنم خداجون به بزرگيت قسمت ميدم دست منم بگير آخه خيلي تنهام تنهاي تنها ما قسمت عاشقانه هم بودیم
فقط بلد نبودیم با افکار عاشقانه
بلند بلند سکوت کنیم.

در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری؟
چشمهای تو به من آرامش می بخشدوتو چون مصرع شعری
زیبا سطر برجسته اززندگی من هستی.دفتر عمر مرابا تو شکوهی
دیگر هست.می توانی توبه من زندگانی بخشی یا بگیری از من آن چه
را می بخشی.آه تو به اندازه تنهایی من خوشبختی من به اندازه زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی من چه دارم که تو را در خور؟هیچ...
من چه دارم که سزاوار تو؟هیچ...
تو همه زندگی من هستی تو چه داری؟همه چیز...
تو چه کم داری؟هیچ...
کاهش جان من این شعر من است آرزو میکردم که تو خواننده شعرم باشی
راستی شعر مرا میخوانی؟نه.دریغا.هرگز
بی تو سرگردان تر از پژواکم.در کوه گر بادی در دشت.برگ پاییزی در
پنجه باد.از نسیم سحر بی سامان.از نسیم سحر سرگردان.بی تو پنداری سنگم.
نه اشکم .دردم.آهم.بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد کاستن. کاهیدن.کاهش
جانم کم کم. چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو؟ بی تو مردم.
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا چه کسی با تو می گوید.
آن زمان که خبر مرگ مرا میشنوی کاش روی تو را میدیدم.
شانه بالا زدنت راو تکان دادن دستت که مهم نیست زیادو تکان
دادن سر را که عجب عاقبت مرد؟ افسوس کاشکی میدیدم.
من به خود میگویم چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد.
رفتن تو رفتن من میلاد روز سرد من
با رفتن تو خشکیدن گلای پاک یاسمن
آمده ام به دیدنت برای آخرین نگاه
برای آخرین سلام بودی برام یه تکیه گاه
مسافر یه راه دور نشانه از دیار نور
ناز کدوم یار و رقیب تو رو کشوند به راه دور
آمده ام به بدرقه بدرقه مهربونیت
سر بذارم رو زانوهات وداع با اون همزبونیت
دست زمون چه بی وفاست نگو که این کار خداست
ببین به وقت رفتنت فریاد دل چه بی صداست
هر جا برم تو با منی لحظه اوج خواستنی
برای قلب صادقم بهونه شکستنی
برای قلب صادقم بهونه شکستنی
برای تو

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی
آره بازم منم همون دیوونه همیشگی
فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت
حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه
جای نگاهت بدجوری تو صحن چشام خالیه
ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر غمه
از غصه هام هرچی بگم جون خودت بازم کمه
دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون
فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون
فدای تو نمیدونی بی تو چه دردی میکشم
حقیقت و واست بگم به آخر خط رسیدم
رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی
قسمت تو سفر شدو قسمت من آوارگی
&nb
